جای خالیت٬
نقطه ی شروع مرثیه ای از همین دست..
همین نواری که صدایش را غورت داده..
سرم هم نمی کوبد به سیاهی پشت پنجره٬
خفه شده
که حتی اگر یک دهان بخار و
سوت شب پرسگی داشته باشی ..
حالا همین جا هم برایم بس نیست
که دارم می نویسم یا نه
از همین جا دارم خفه می شوم از توی همین سطر که شال گردنش را محکم گره زده٬
به استخوان استخوان دردی که از من ریخت٬
که بخار دهانش را کسی نبیند٬
که نفهمد لبهای کبودش را
حالا اینجا اصلا کسی نمی فهمیده
از جایی که نوار خالیش را تمام کرده بود صدای رفتن یک سوت داشت٬
بدجوری بغض می کرد.
من اعتقادی به برد تیم برنده نداشتم و همکارم لازم می دانست این را با دست و پا و چشم و ابرو و حتی کم مانده بود با کتک به همه حالی کند که ما از روی رگ ناسیونالیستییمان داریم از حسودی...بله!
من اصولا اهل دیدن فوتبال نیستم .اما وقتی تب بازیهای باشگاهی ان هم از نوع اروپایی اش به بالای چهل می رسد مجبور می شوم برای اینکه زیر بارش یکریز نقد ورزشی از سوی بقیه خیس خیس نشوم چند جمله ای را بدون باور و اصلا آگاهی قبلی حواله کنم.( از این جور نوشتن متنفرم!). وقت استراحت بود که همکارم داشت زائلش می کرد. توی سرم دنبال یک جور واکنش سریع و البته توام با مهربانی می گشتم تا وقتی بچه ای شروع به نا فرمانی کرد بدان چه بگویم و چه کنم که سر جایش بشیند. مهد کودکی که توش کار می کنم توی محله ایست که کم از گتو های آمریکایی ندارد.. فکر کنید بچه ی چهار ساله ی قلدری که بخواهد مچ دستت را محکم بگیرد و بپیچاند تا آخت در بیاید. بعد تازه بخندد و بگوید: بذار توی آرامش خودم باشم!.. حالا من باید فقط توی چند دقیقه ای که مثلا برای فکر کردن وقت دارم به کشف تازه ای توی رفتار با کودک دست پیدا کنم. این فوتباله...بله!
بالاخره زندگی همین نیست. یعنی این نیست که بنشینی( با پاهای جمع شده. این مهم است!)ببینی یکی دارد فوتبال را تا توی توالت بچه ها هم می کشاند. بلند که شدم( این جای کار نیمه ی اول من تمام شده بود) اول فکر کردم بگویم: آقای "ن" بچه های چهار ساله با فوتبال تربیت یاد نمی گیرند. اما گفته بودم: آقای "ن" از کیک دیروزتان ممنون٬خوشمزه بود٬ تا بعد.
بعضی وقتها فکر می کنم شاید بهتر بود٬ استادیار کلاس رودکی بودم با موهای سفید. مادرم می گوید: تو به یه عقل نو احتیاج داری دختر.
تنفس کن!
از معرفتی دیگر سخن بگو
از بادهای معکوس
از دقایق معکوس
و حقایق معکوس
واقعیت از ارتفاع هذیان گذشته است!
باید به سفر برویم!
پیش از آنکه عشق خود را انکار کند
پیش از آنکه غزل ها تیر باران شوند
باید به سفر برویم!
تا آنجا که ماه در چشم اسبها طلوع می کند
و علفها گیج رویا های خویشند.
... بوسیدمت زمان وزید
ماه دوباره از برگهای اکالیپتوس طالع شد
باد
باد
و من هنوز به دنبال خدا پیر می شوم.
اسماعیل وفا یغمائی
بهار آمد اما هنوز گوش هاش ز پنبه ی برف زمستانی پر است
...
شهید مهدی حسین پور
بی آنکه دری به هیاهوی عبور باز کند.
میزبان تو
من از خودم به حداکثر درد تولید شدم..می شوم. اسطوره ای که قدرت زانوانش را از یاد می گذراند. یا کلمه ای که از ترس جمله شدن توی هیچ سطری آفتابی نمی شود.
ببار ان گونه که خیس پرنده دنبال شاخه های لانه ام باشم. زنای محرمه ی دقیقه هایی که شرع تو نمی فهمیدشان..صبوری ثانیه هایی که سنگباران شدند.از برائت کدام دست می آیی؟ که هنوز انگشتان خیابان را نمی شناسی...حجاب چشمهام مال تو بود که قفس نصیبم شد..این غریبه گی مادرزادیت عشق را هم لو می دهد ..من که فقط هجایی نو رسیده بودم روی دلت.
ناخن غرورت را بزن دلم,
برایت گرفته
...
شهید مهدی حسین پور
شهید مهدی حسین پور