تبليغاتX
نا تنی
تو و صد سبحه جولانی من و یک اشک لغزیدن..
مو پریشان..

جای خالیت٬

نقطه ی شروع مرثیه ای از همین دست..

همین نواری که صدایش را غورت داده..

سرم هم نمی کوبد به                   سیاهی پشت پنجره٬

خفه شده

که حتی اگر یک دهان بخار و

سوت شب پرسگی داشته باشی ..

حالا همین جا هم برایم بس نیست

که دارم می نویسم                    یا  نه

از همین جا دارم خفه می شوم                   از توی همین سطر                                   که شال گردنش را محکم گره زده٬

به استخوان استخوان دردی که از من ریخت٬

که بخار دهانش را کسی نبیند٬

که نفهمد لبهای کبودش را

حالا اینجا اصلا کسی نمی فهمیده

از جایی که نوار                                خالیش را تمام کرده بود                                صدای رفتن یک سوت                         داشت٬

بدجوری بغض می کرد. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 
وقت استراحت بود و من تقریبا چهل و پنج دقیقه زمان لازم داشتم تا به همکارم بفهمانم که بازی دیشب داور خوبی نداشت. این یعنی تمام وقتی که من اجازه داشتم تا غذایی بخورم و مثل همیشه روی صندلی پاهایم را بگیرم توی بغلم تا هم کمردرد همیشگی ام آرام شود هم بتوانم برای بحث تمرکز کافی جمع کنم. این عادت مسخره ی من از دوران دانشگاه باقی مانده. کلاسهای کسل کننده شعر کلاسیک فارسی را با این جور نشستن تحمل می کردم. اگر بعضی وقتها استاد خودمان    نمی آمد که دیگر بدتر تا می خواستیم بفهمیم جناب جانشین چه مدلی سر کلاس را به هم می آورد یک ساعت و نیم تمام شده بود و من همچنان با پاهای بغل کرده ته سالن چمبر زده بودم. از حق نگذرم عاشق صائب و حافظم ..سعدی و غیره را هم تمایلا می خوانم. اما مثلا رودکی را چه کارش کنم که وقتی پیر شد من باید یاد می گرفتم وقتی از موهای سفیدش حرف می زند یعنی که غمگین است! فکر کنم با این اباطیل خودم هم دارم شبیه اساتید دائما بیمارمان می شوم.

من اعتقادی به برد تیم برنده نداشتم و همکارم لازم می دانست این را با دست و پا و چشم و ابرو و حتی کم مانده بود با کتک به همه حالی کند که ما از روی رگ ناسیونالیستییمان داریم از حسودی...بله!

من اصولا اهل دیدن فوتبال نیستم .اما وقتی تب بازیهای باشگاهی ان هم از نوع اروپایی اش به بالای چهل می رسد مجبور می شوم برای اینکه زیر بارش یکریز نقد ورزشی از سوی بقیه خیس خیس نشوم چند جمله ای را بدون باور و اصلا آگاهی قبلی حواله کنم.( از این جور نوشتن متنفرم!). وقت استراحت بود که همکارم داشت زائلش می کرد. توی سرم دنبال یک جور واکنش سریع و البته توام با مهربانی می گشتم تا وقتی بچه ای شروع به نا فرمانی کرد بدان چه بگویم و چه کنم که سر جایش بشیند. مهد کودکی که توش کار می کنم توی محله ایست که کم از گتو های آمریکایی ندارد.. فکر کنید بچه ی چهار ساله ی قلدری که بخواهد مچ دستت را محکم بگیرد و بپیچاند تا آخت در بیاید. بعد تازه بخندد و بگوید: بذار توی آرامش خودم باشم!.. حالا من باید فقط توی چند دقیقه ای که مثلا برای فکر کردن وقت دارم به کشف تازه ای توی رفتار با کودک دست پیدا کنم. این فوتباله...بله!

بالاخره زندگی همین نیست. یعنی این نیست که بنشینی( با پاهای جمع شده. این مهم است!)ببینی یکی دارد فوتبال را تا توی توالت بچه ها هم می کشاند. بلند که شدم( این جای کار نیمه ی اول من تمام شده بود) اول فکر کردم بگویم: آقای "ن" بچه های چهار ساله با فوتبال تربیت یاد       نمی گیرند. اما گفته بودم: آقای "ن" از کیک دیروزتان ممنون٬خوشمزه بود٬ تا بعد.

بعضی وقتها فکر می کنم شاید بهتر بود٬ استادیار کلاس رودکی بودم با موهای سفید.            مادرم می گوید: تو به یه عقل نو احتیاج داری دختر.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 

تنفس کن!

از معرفتی دیگر سخن بگو

از بادهای معکوس

از دقایق معکوس

و حقایق معکوس

واقعیت از ارتفاع هذیان گذشته است!

باید به سفر برویم!

پیش از آنکه عشق خود را انکار کند

پیش از آنکه غزل ها تیر باران شوند

باید به سفر برویم!

تا آنجا که ماه در چشم اسبها طلوع می کند

و علفها گیج رویا های خویشند.

... بوسیدمت زمان وزید

ماه دوباره از برگهای اکالیپتوس طالع شد

باد

باد
و من هنوز به دنبال خدا پیر می شوم.

اسماعیل وفا یغمائی

  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 
آویزان دستهام تا نزدیکترین ارتفاع رسوایی آمدم. نبودی عزیز. نبودی. از خارهای کویر سمنان تا کوچه باغهای نیشابور که گمنام مرده اند..از چشمهای قرمز راننده های اتوبوس..از دلتنگی شبهایی که بساطش را روی جاده پهن می کند..چناری که کنار جوب, نزدیک امامزاده علی اکبر بود و بچگی ام را با تکه دستمالهای نذری به خاطراتم گره می زد. گم شدن تو را فقط ستاره ای دید که چشمهایش برای پلک زدن تاول زده بود.آسمانی که رد پایت را کول گرفت و روی سقف خانه ی مان لانه ساخت. من تا کجا طاقت بیاورم؟ کاش با دوچرخه ات بیافتی توی کوچه و هی بوق بوق..که من اینجام. یا پانزده سالگی ات را با عشقی داغ روی سر همه خراب کنی. برای مادر جدیدترین فیلم فارسی های عشقی را کرایه بگیری و یک صفحه ی قدیمی از فرهاد را هدیه تولد بابا کنی..( میبینم صورتم و تو آیینه..این غریبه کیه از من چی می خواد..)..                  خواب دیدم یک قفس مسی خریدم با دو تا ماهی توش ..می خواندند..بعد یکیشان به دیگری گفته بود: این دریا که می گویند را تو دیده ای؟ جواب شنیده بود: ما در قفس بین باد به دنیا می آییم..    دار..بلندی رسوایی من و توست. تنها سه حرفی که عشق می شناختیمش. بگو کجایی؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 
هر کس وظیفه ای داشت!...شاید هفت روز مقدس باشد اما کم است. برای جیره بندی های تو٬خدا سربازهایی به دنیا آمدند که ناف غریبشان را توی خاکهایی بریدند که خودسوزی اختیاری مد شده بود...                                                                                                       بوی آفتاب سهم زمینهایی شد که رئسای قبایلشان سایبانها را آتش می زدند.. کسی نیست برایت    لالایی بخواند رفیق...سایه نشینی رسمی بود قبل از خلقت آدم!                                         آب کوزه ها تا رسیدن٬ روی شانه های خط خطی شده ی سرخ تبخیر شد..موشها! آیین طنازی کوزه به سرها را از توی رساله های خاکستری جویده اند..شبنمی هم روی برگها نمی ماند٬سرد است رفیق...                                                                                               حالا..وقتی صندلی کهنه ام را برای کوچ بر می دارم٬ باد هم٬ قفس زنگ زده اش را به کول گرفته. مگر جزوه هامان نمی گفت باد در قفس کردن تنها کنایه ایست؟ مبهم. پس چرا خدا روی این همه قداست چند روز٬ بیشتر خرج زمین نکرد؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 
...

بهار آمد                                                                                                     اما هنوز                                                                                                    گوش هاش ز پنبه ی برف زمستانی پر است

...

                                                                        شهید مهدی حسین پور

                                                        

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 
تکه تکه از باغهای تنم.

بی آنکه دری به هیاهوی عبور باز کند.

میزبان تو

من از خودم به حداکثر درد تولید شدم..می شوم. اسطوره ای که قدرت زانوانش را از یاد          می گذراند. یا کلمه ای که از ترس جمله شدن توی هیچ سطری آفتابی نمی شود.

ببار  ان   گونه که خیس پرنده دنبال شاخه های لانه ام باشم. زنای محرمه ی دقیقه هایی که شرع تو نمی فهمیدشان..صبوری ثانیه هایی که سنگباران شدند.از برائت کدام دست می آیی؟ که هنوز انگشتان خیابان را نمی شناسی...حجاب چشمهام مال تو بود که قفس نصیبم شد..این غریبه گی مادرزادیت عشق را هم لو می دهد ..من که فقط هجایی نو رسیده بودم روی دلت.

ناخن غرورت را بزن دلم,

برایت گرفته             

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 
چگونه می توان در تسلط خیال به واقع
در تلاقی حادثه ها زیست؟
تنها کرکسان بر ویرانه ها و اجساد می خندند
نسیمی که از شرق می وزد
بوی خون و درد می دهد
بوی تطاول و جنگ.
و کسی برای گریستن
به تدارک اشک نمی نشیند
که دشوارترین کار یک نقاش
ترسیم طرح خنده بر لبهاست.

...

شهید مهدی حسین پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 
ضمیمه ی نوشتاری کوتاه باشم توی هفته نامه ی چاپ لندن. صاحب مغازه ی اسباب بازی فروشی. شاعر حزبی در اواخر دهه ی بیست٬ فکر می کردم قفس جای بزرگان است.اما آزادی و مبارزه زیرکی و استعداد بیشتری لازم دارد. یا حتی وقتهایی که وبای اندیشه های افسار گسیخته به جان همه می افتاد به مادرم می گفتم باید زودتر به دنیا می آمدم حداقل چهل سال.    می زدم بیرون٬  از کتاب فروشی های دست دوم یه چیزهایی می خریدم .یادم است دو سال تمام به هیچ تلفنی جواب نمی دادم. نه .وقتی بیرون آمدم ریشم بلند نشده بود! اما.. خسته بودم..   تازه فهمیدم درد سقراط و هدایت زیاد بود..پس ولش کنم. دلم برای کوچولوی مادر بودن هم البته تنگ شده بود٬ شاید نسل ما به ویروس لوسی دچار است. نمی دونم...شدم رمانتیک ترین شاعر دربار دبیرستان.                                                                                                   صدای ریل گوشهام را به درد می اندازد. ها بی فایده است٬ فراموش انگشتهام . قطار دیر کرده. بعضی ها معتقدند حتی روزهای آخر هم می شود به آرزوها فکر کرد..حتی نفس های آخر..     مه عجیبی موهایم را نم دار کرده..سبیل های تو هم خیس شده. خوبی اصلا؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  | 
برای کلمه می جنگم.
به خاطر تک تک واژه ها.
برای یک شعر٬
من برای بقای یک ترانه
٬
یک سرود٬
جان می دهم
 یا شاید برای شکفتن یک گل٬
گلخندی بر لبان خلق.
برای کلمه می جنگم و به خاطر تک تک واژه ها
برای عشق که به پلشتی آلودندش
و زندگی که به پستی.

شهید مهدی حسین پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم بیات  |